دلم افسرده در این تنگ غروب

19 04 2008

رو به غــــــــــــــروب

ریخته سرخ غروب

جابجا بر سنگ

کوه خاموش است

می خروشد رود

مانده در دامن دشت

خرمنی رنگ کبود

سایه آمیخته با سایه

سنگ با سنگ گرفته پیوند

روز فرسوده به ره می گذرد

جلوه گر آمد در چشمانش

نقش اندوه پی لبخند

جغد بر کنگره ها می خواند

لاشخورها،سنگین،

از هوا تک تک می آیند فرود

لاشه ای مانده به دشت

کنده منقار ز جا چشمانش

زیر پیشانی او

مانده دو گود کبود

تیرگی می آید فرود

دشت می گیرد آرام

قصه رنگی روز

می رود رو به تمام

شاخه ها پژمرده است

سنگها افسرده است

رود می نالد

جغد می خواند

غم بیامیخته با رنگ غروب

می تراود ز لبم قصه ی سرد:

دلم افسرده در این تنگ غروب



کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: